تبليغاتX
قاسم آبادی ها

قاسم آباد شهر علم وفرهنگ


قاسم آبادی ها
سیاسی-اقتصادی -اجتماعی -فرهنگی -آموزشی

آیا میدانستید که سیگاری ها موقع بیماری ۸ روز دیرتر از افراد عادی خوب می شوند؟

آیا میدانستید که مصرف هر یک نخ سیگار ، ۵٫۵ دقیقه از عمر انسان می کاهد؟

آیا میدانستید که افراد سیگاری ۲ برابر غیر سیگاری ها احتمال ابتلا به زخم معده را دارند؟

آیا میدانستید که روزانه هشت تا ده هزار نفر از نوجوانان در جهان کشیدن سیگار را آغاز می‌کنند؟

آیا میدانستید که استعمال سیگار در زنان باردار سبب مرگ تقریبا ۴.۰۰۰ نوزاد در سال می شود؟

آیا میدانستید که دود سیگار موجود در محیط بیش‌‌تر از مصرف مواد قندی در پوسیدگی دندان‌های کودکان نقش دارد؟

آیا میدانستید که درآمد سالانه یک کارخانه سیگار آمریکایی معادل ۱۵ سال فروش نفت ایران است؟

آیا میدانستید که روزانه ۱۵ میلیارد نخ سیگار در سراسر جهان خریداری میشود، به عبارت دیگر هر دقیقه ۱۰ میلیون نخ و یا ۵٫۶ تریلیون نخ در سال؟

آیا میدانستید که مصرف مواد دخانی در هر ۸ ثانیه یک نفر را می‌کشد و سالانه ۴ میلیون مرگ و یا حدود ۱۰ هزار مرگ روزانه در پی دارد؟

آیا میدانستید که سیگار کشیدن خطراتی وخیم برای سلامت مادر و جنین ایجاد می‌کند و می‌تواند باعث زایمان زودرس، وزن کم هنگام تولد و مرگ ناگهانی نوزاد شود؟

آیا میدانستید که در سال ۱۹۹۶ از کل زباله های جمع آوری شده در امریکا ۲۰ درصد مربوط به ته سیگار بوده است؟

آیا میدانستید که دود سیگار موجود در محیط بیش‌‌تر از مصرف مواد قندی در پوسیدگی دندان‌های کودکان نقش دارد؟

آیا میدانستید که سالیانه نزدیک به 6۰.۰۰۰ نفر بعلت عوارض سیگار در ایران فوت می شوند؟

آیا میدانستید که مصرف سیگار در ایران سالانه حدود ۶۰ میلیارد نخ میباشد و از این میزان در حدود ۱۳ تا ۱۵ میلیارد آن متعلق به شرکت دخانیات ایران و الباقی محصولات خارجی است؟

آیا میدانستید که در ایران سالانه بیش از 60 میلیارد نخ سیگار دود می‌شود که این میزان رقمی بالغ بر "هزار و هفتصد میلیارد" تومان هزینه را در بر می‌گیرد؟

[ دوشنبه بیست و یکم فروردین 1391 ] [ 1:29 بعد از ظهر ] [ زنگنه ]

میخواستم به دنیا بیایم، در یک زایشگاه عمومی؛ پدر بزرگم به مادرم گفت: فقط بیمارستان خصوصی! مادرم گفت: چرا؟... پدر بزرگم گفت: مردم چه می گویند؟!...

میخواستم به مدرسه بروم، همان مدرسه ی سر کوچه ی مان؛ مادرم گفت: فقط مدرسه ی غیر انتفاعی! پدرم گفت: چرا؟... مادرم گفت: مردم چه می گویند؟!...

به رشته ی انسانی علاقه داشتم. پدرم گفت: فقط ریاضی! گفتم: چرا؟... پدرم گفت: مردم چه می گویند؟!...

با دختری روستایی می خواستم ازدواج کنم. خواهرم گفت: مگر من بمیرم. گفتم: چرا؟... خواهرم گفت: مردم چه می گویند؟!...

می خواستم پول مراسم عروسی را سرمایه ی زندگی ام کنم. پدر و مادرم گفتند: مگر از روی نعش ما رد شوی. گفتم: چرا؟... آنها گفتند: مردم چه می گویند؟!...

می خواستم به اندازه ی جیبم خانه ای در پایین شهر اجاره کنم. مادرم گفت: وای بر من. گفتم: چرا؟... مادرم گفت: مردم چه می گویند؟!...

اولین مهمانی بعد از عروسیمان بود. می خواستم ساده باشد و صمیمی. همسرم گفت: شکست، به همین زودی؟!... گفتم: چرا؟... همسرم گفت: مردم چه می گویند؟!...

می خواستم یک ماشین مدل پایین بخرم، در حد وسعم، تا عصای دستم باشد. همسرم گفت: خدا مرگم دهد. گفتم: چرا؟... همسرم گفت: مردم چه می گویند؟!...

بچه ام می خواست به دنیا بیاید، در یک زایشگاه عمومی. پدرم گفت: فقط بیمارستان خصوصی! گفتم: چرا؟... پدرم گفت: مردم چه می گویند؟!...

بچه ام می خواست به مدرسه برود، رشته ی تحصیلی اش را برگزیند، ازدواج کند... می خواستم بمیرم. بر سر قبرم بحث شد. پسرم گفت: پایین قبرستان. زنم جیغ کشید. دخترم گفت: چه شده؟... زنم گفت: مردم چه می گویند؟!...

مُردم. برادرم برای مراسم ترحیمم مسجد ساده ای در نظر گرفت. خواهرم اشک ریخت و گفت: مردم چه می گویند؟!...

از طرف قبرستان سنگ قبر ساده ای بر سر مزارم گذاشتند. اما برادرم گفت: مردم چه می گویند؟!...
خودش سنگ قبری برایم سفارش داد که عکسم را رویش حک کردند. حالا من در اینجا در حفره ای تنگ خانه دارم و تمام سرمایه ام برای ادامه ی زندگی جمله ای بیش نبود: مردم چه می گویند؟!...مردمی که عمری نگران حرفهایشان بودم، حالا حتی لحظه ای هم نگران من نیستند !!!

[ دوشنبه بیست و یکم فروردین 1391 ] [ 1:27 بعد از ظهر ] [ زنگنه ]
روزي مرد کوري روي پله‌هاي ساختماني نشسته و کلاه و تابلويي را در کنار پايش قرار داده بود روي تابلو خوانده ميشد: من کور هستم لطفا کمک کنيد . روزنامه نگارخلاقي از کنار او ميگذشت نگاهي به او انداخت فقط چند سکه د ر داخل کلاه بود.او چند سکه داخل کلاه انداخت و بدون اينکه از مرد کور اجازه بگيرد تابلوي او را برداشت ان را برگرداند و اعلان ديگري روي ان نوشت و تابلو را کنار پاي او گذاشت و انجا را ترک کرد. عصر انروز روز نامه نگار به ان محل برگشت و متوجه شد که کلاه مرد کور پر از سکه و اسکناس شده است مرد کور از صداي قدمهاي او خبرنگار را شناخت و خواست اگر او همان کسي است که ان تابلو را نوشته بگويد ،که بر روي ان چه نوشته است؟روزنامه نگار جواب داد:چيز خاص و مهمي نبود،من فقط نوشته شما را به شکل ديگري نوشتم و لبخندي زد و به راه خود ادامه داد. مرد کور هيچوقت ندانست که او چه نوشته است ولي روي تابلوي او خوانده ميشد:
 امروز بهار است، ولي من نميتوانم آنرا ببينم  !!!!!
     وقتي کارتان را نميتوانيد پيش ببريد استراتژي خود را تغيير بدهيد خواهيد ديد بهترينها ممکن خواهد شد باور داشته باشيد هر تغيير بهترين چيز براي زندگي است.
حتي براي کوچکترين اعمالتان از دل،فکر،هوش و روحتان مايه بگذاريد اين رمز موفقيت است .... لبخند بزنيد
[ دوشنبه بیست و یکم فروردین 1391 ] [ 1:24 بعد از ظهر ] [ زنگنه ]

فرعون پادشاه مصر ادعای خدایی می کرد.

روزی مردی نزد او آمد و درحضور همه خوشه انگوری به او داد و گفت اگر تو خدا هستی پس این خوشه را تبدیل به طلا کن. فرعون یک روز از او فرصت گرفت.

شب هنگام در این اندیشه بود که چه چاره ای بیندیشد و همچنان عاجز مانده بود که ناگهان کسی درب خوابگاهش را به صدا در آورد فرعون پرسید کیستی؟

ناگهان دید که شیطان وارد شد.

شیطان گفت خاک بر سر خدایی که نمی داند پشت در کیست.

سپس وردی بر خوشه انگور خواند و خوشه انگور طلا شد. بعد خطاب به فرعون گفت من با این همه توانایی لیاقت بندگی خدا را نداشتم آن وقت تو با این همه حقارت ادعای خدایی می کنی؟

پس شیطان عازم رفتن شد که فرعون پرسید چرا انسان را سجده نکردی تا از درگاه خدا رانده نشوی؟

شیطان پاسخ داد زیرا می دانستم که از نسل او همانند تو به وجود می آید.


[ یکشنبه سیزدهم فروردین 1391 ] [ 9:15 بعد از ظهر ] [ زنگنه ]

به مادرم گفتم  آخر این خدا کیست؟

که هم در خانه ی ما هست و هم نیست

تو گفتی مهربان تر از خدا نیست 

دمی از بندگان خود جدا نیست 

چرا هرگز نمی آید به خوابم

چرا هرگز نمی گوید جوابم

نماز صبحگاهت را شنیدم

تو را دیدم ، خدایت را ندیدم

به من آهسته مادر گفت فرزند

خدا را در دل خود جوی یک چند

خدا در رنگ بوی گل نهان است

بهار و باغ و گل از او نشان است

خدا در پاکی و نیکی ست فرزند

بود در روشنایی ها خداوند

به هر کاری دل خود با خدا دار

دل کس را زبی مهری میازار


[ یکشنبه سیزدهم فروردین 1391 ] [ 9:14 بعد از ظهر ] [ زنگنه ]

[ جمعه بیست و ششم اسفند 1390 ] [ 11:34 قبل از ظهر ] [ زنگنه ]

دوستان پشاپیش سال نو مبارک

[ جمعه بیست و ششم اسفند 1390 ] [ 11:27 قبل از ظهر ] [ زنگنه ]
علم تنها زمانی خطرناک می‌شود که خیال کند به هدف خود رسیده ‌است.

سکوت بهترین شکل بروز تمسخر است.

اولین وظیفه ما این است که فقیر نباشیم.

آزادی یعنی مسئولیت پذیری، برای همین اکثر آدم‌ها از آن وحشت دارند.

وقتی یک احمق کاری را انجام می دهد که از آن شرمسار است، مرتب تکرار می کند که دارد به وظیفه اش عمل می کند.

بی ریا بودن خطرناک است مگر احمق هم باشید.

هیچ چیز بهتر و آسان‌تر از طرفداری از فقرا یک نویسنده را ثروتمند نمی‌سازد.

یک مرد تا زمانی که صحبت‌هایش را انکار نکنید حرفی نمی‌زند!

اگر وقت کافی باشد هر چیزی برای هر کسی دیر یا زود اتفاق می‌افتد.

 
مردها را شجاعت به جلو میراند و زنها را حسادت !

ما از تجربه کردن می‌آموزیم که انسان هیچگاه از تجربه کردن چیزی نمی‌آموزد.
[ جمعه نوزدهم اسفند 1390 ] [ 6:55 بعد از ظهر ] [ زنگنه ]

باز باران،با ترانه
می خورد بر بام خانه
خانه ام کو؟خانه ات کو؟...

... ... ... ... ...
آن دل دیوانه ات کو؟
آن روزهای کودکی کو؟
فصل خوب سادگی کو؟
یادت آید روز باران
گردش یک روز دیرین؟
پس چه شد دیگر،کجا رفت؟
خاطرات خوب و رنگین
در پس آن کوی بن بست
در دل تو آرزو هست؟
***
کودک خوشحال دیروز
غرق در غمهای امروز
یاد باران رفته از یاد
آرزوها رفته بر باد
***
باز باران با ترانه
می خورد بر بام خانه
بی ترانه، بی بهانه
[ سه شنبه شانزدهم اسفند 1390 ] [ 8:16 بعد از ظهر ] [ زنگنه ]
هم وطنان عزیر شهر قاسم آباد با طبیعتی متفاوت از هر جای دیگر آماده پذیرایی شما عزیزان است  تصاویری از آثار باستانی وتاریخی آن را جهت درنگی از لحظات شما عزیزان قرار می دهم

مسجد ملک زوزن در 2 کیلومتری قاسم آباد

[ دوشنبه پانزدهم اسفند 1390 ] [ 10:12 بعد از ظهر ] [ زنگنه ]
درباره وبلاگ

تبادل لینک

خرید بک لینک